|
1. بعضی وقتا یه حسی میاد سراغ آدم : حس نوشتن . هرکاری می کنی تا شاید دست به سر بشه ، ولی تا ننویسی روحت آروم نمی کیره ، انگار یه دنیا واژه تو مغزت منتظرن تا روی کاغذ ببریشون و اگه ننویسی تو مغزت منفجر میشن ! مهم نیست که چی می نویسی ، مهم اینه که خودکار آبی رو بگیری دستت و بکشیش رو دل کاغذ سفید ، تا آروم بگیری ... 2. چند روز پیش رمان کوری ( ژوزه ساراماگو ) رو خوندم . از یه جهت همه ما آدمای این روزگار کوریم ، خیلی چیزا رو نمی بینیم ، خیلی چیزا خیلی وقته دارن تو گوشه و کنار ذهنمون خاک می خورن ... از یه جهت دیگه کاش کور بودیم ، خیلی وقتا خیلی چیزا رو که نباید ببینیم می بینیم و برای دیدن خیلی چیزایی که باید ببینیمشون کوریم ! ما آدما خیلی ظاهر بین هستیم ... 3. دوباره پاییزی که عاشقشم داره از راه میرسه ، دوباره هوای گرفته و نم نم بارون و برگهای طلایی و ... خیلی ها پاییز رو مرگ طبیعت می دونند ، به نظر من : پاییز بهاریست که عاشق شده است ... درخت ها با ریختن برگهاشون نمی میرند ، دارن با دور انداختن لباس های زنگار گرفته منتظر لباسهای جدید ِ بهاری میشن ، رنگ آمیزی طبیعت تو پاییز فوق العاده است ... 4. نوشته های بالا هیچ ربطی به هم نداشت ، فقط یه جورایی تیکه های پازل ِ ذهن منه و خلاصه ی فکرایی که این چند روزه تو سرم بوده ... همین ... ! حرف آخر : هوای هوایی شدنت را داشته باش ...
|
About![]()
دختری هستم از تبار قصه ها Archivesآذر 1387آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 Links
تا شقایق هست زندگی باید کرد |