تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد... - بـــــــــــــــازی

تا شقایق هست زندگی باید کرد...

خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت.........تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نگذار

 

 

می گویم بیا بازی کنیم ، ولی تو که به این آسانی ها راضی نمی شوی ، کلی شرط داری برای خودت !

همه را می پذیرم ، قبول ...

آن عروسک چشم آبی ام مال تو ، صندوقچه شکلات هایم هم پیشکشت ، حالا می آیی بازی ؟

قبول می کنی به ناچار ( دروغ نگو که من اکراه را در آن چشمان سیاهت دیدم )

بازی شروع شد ، حالا منم و تو و دل شیشه ای ام روی دایره است .

وسط بازی شیطنت ام می گیرد ، جر می زنم و یواشکی چشمانم را به چشمان سیاه تو می دوزم .

راستی چشمانت چرا رنگ عوض می کند مثل دلت ؟

من وسط بازی چشمانت را تیله ای دیدم ، چشمانت را به تیله های روی میز دوخته ای ...

باز بهانه می گیری و اینبار تیله های بازی را می خواهی ...

باز بهانه می گیری و بازی نمی کنی ...

دیگر بهانه برای چه است ؟

دلیل و بهانه دلم بود که آوردم ...

 

... اگر دل دلیل است آورده ایم ...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت15:46توسط زهرا | |