|
می گویم بیا بازی کنیم ، ولی تو که به این آسانی ها راضی نمی شوی ، کلی شرط داری برای خودت ! همه را می پذیرم ، قبول ... آن عروسک چشم آبی ام مال تو ، صندوقچه شکلات هایم هم پیشکشت ، حالا می آیی بازی ؟ قبول می کنی به ناچار ( دروغ نگو که من اکراه را در آن چشمان سیاهت دیدم ) بازی شروع شد ، حالا منم و تو و دل شیشه ای ام روی دایره است . وسط بازی شیطنت ام می گیرد ، جر می زنم و یواشکی چشمانم را به چشمان سیاه تو می دوزم . راستی چشمانت چرا رنگ عوض می کند مثل دلت ؟ من وسط بازی چشمانت را تیله ای دیدم ، چشمانت را به تیله های روی میز دوخته ای ... باز بهانه می گیری و اینبار تیله های بازی را می خواهی ... باز بهانه می گیری و بازی نمی کنی ... دیگر بهانه برای چه است ؟ دلیل و بهانه دلم بود که آوردم ...
... اگر دل دلیل است آورده ایم ...
|
About![]()
دختری هستم از تبار قصه ها Archivesآذر 1387آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 Links
تا شقایق هست زندگی باید کرد |