|
به نام خدای این روزهای برفی ... سلام زمستونه و برف این نعمت خوشگل خدا می باره. تو خیابونا راه میرم... ماشینایی که از کنارم رد میشن شیشه هاشون رو بخار گرفته ... انگار آدمای توش محو شدن ...! آدماش محو شدن و انگار آدمای توی پیاده رو هارو هم محو می بینن ... با سرعت هرچه تموم رد میشن و تمام آب و گل های خیابون رو می پاشن به عابرا ... تا حالا این اتفاق براتون افتاده؟ خودتون چطور؟ وقتی توی این هوا سوار ماشینید و حتما بخاریتون هم روشنه به اون عابر پیاده ای که زیر این برف چتر نداره و تو سرما راه میره فکر کردید؟ (خود من که خیلی دوست دارم جای اون عابر باشم و تو اون هوا قدم بزنم !) اگه موقعیت طوری شد که زیر برف راه بری یه خرده به آدمها نگاه کن، چی می بینی؟ یه عده آدم سرد و بی تفاوت از کنارت میگذرن و انگار دارن فرار می کنند، انگار نه انگار که برفی داره می باره ؛ برف یه نشونه از خدای مهربون داره از اون بالا ریز ریز پائین میاد ... دستای همه تو جیباشون ، یقه پالتوها رو تا گردنشون کشیدن ، یه شال گردن محکم هم گره شده دور صورتشون ... دیگه نشونی از اون دستای گرم نیست ... دستایی که می تونست آرامش رو هدیه کنه ! همه سرشون پائینه و نگاهشون به زمین که نکنه سر بخورند ! دیگه خبری از اون نگاه مهربون نیست، نگاهی که میشد تموم دنیا رو توش ببینیم و نگاهی که به یه عمر زیر برف موندن می ارزه ! نگاه سرد و یخی همه به روی زمینه... غافل از اینکه همون نگاه سرد می تونه کلی گرما ببخشه و تموم وجود یه نفر رو گرم کنه! اونی که دلش به نیم نگاه بی تفاوت خوشه چیکار کنه ؟ اونی که داره چیکه چیکه آب میشه و میره تو زمین ، اونی که داره به رنگ برفا میشه تا شاید همون نیم نگاه بهش بیفته تا گرم بشه و جون بگیره چیکار کنه ؟ این شعر اخوان ثالث با حال و هوای این روزها زیاد غریب نیست !: سلامت را نمی خواهند گفت پاسخ سرها در گریبان است کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نمی تواند که ره لغزان و تاریک است ! وگر دست محبت سوی کسی یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است ! نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابر می شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من ای ترسان پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی ...! دمت گرم و سرت خوش باد !...... ............ ........... این آپ و ایام بهونه ای شد تا یه بار دیگه شعر فوق العاده فرزاد حسنی رو بذارم : کی میخوای بشینی تا من واست از خودم بگم باز ؟ صبر تو چقدره تا من بشکنم پشت یه آواز ؟ دخترم قصه نمیگم نمی خوام بهم بخندی یا فقط به احترامم چشم رو هرچی هست ببندی نمیخوام بونه بگیری که چرا زخمیه سینه ام ؟ یا ازم دلت بگیره که نشد تورو ببینم ! دخنرم زخمای بابا مال عشق فوق العاده است به خدا اشکای بابا بیخودی نیست بی اراده است اگه میبینی رفیقام هنوزم مردن و تنها اگه حتی یه ستاره نشده به اسم بابا غمی نیست ما برقراریم اون بالا یکی رو داریم پشت ابر بی قراری ما هنوز چشم انتظاریم ما هنوز چشم انتظاریم چشم به راه یه بهاریم اون بالا یکی رو داریم ... ما هنوز چشم انتظاریم .... حرف آخر : هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... زمستان امسال سرد و ناجوانمرد ! فعلا خداحافظ همین حالا
|
About![]()
دختری هستم از تبار قصه ها Archivesآذر 1387آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 Links
تا شقایق هست زندگی باید کرد |