|
سلام اینبار میخوام براتون یه قصه بگم. قصه ای که شاید تو دوران کودکیتون زیاد شنیدید ! اصل این داستان از یه نویسنده خارجیه که همه ما تو دوران کودکی بیشتر قصه هاشو خوندیم الان هم دوروبرتون این داستان زیاد اتفاق افتاده نمیدونم بهش توجه کردین یا نه پس مثل همه داستانهای پارسی :
یکی بود یکی نبود ... خدا بود و غیر از اون هیچکی نبود ... هوا سرد بود و برف میبارید زمین هم یخ بسته بود. شب کریسمس نزدیک بود و همه به دنبال خرید شب عید همه غرق در آرزوهای خودشون بودند و یه نفر اون وسط انگار نادیده گرفته میشد. یه دختر کوچولو که بر خلاف پالتو و کاپشن بقیه، یه لباس معمولی به تن داشت و چند تا بسته کبریت توی دستش بود ... اما هیچ کس کبریت نمی خواست ... انگار هیچ کس این کوچولو رو نمی دید ... کم کم شب میشد و خیابونا خلوت ! بدون اینکه دخترک بسته ای کبریت فروخته باشه ! دخترک سردش بود ... یه نگاه به کبریتای تو دستش کرد، یه شعله کوچیک کبریت چقدر می تونست گرمش کنه ؟ تو اون شب سرد زمستونی تنها کسی که توی خونه، کنار درخت کریسمس و سر میز غذا حضور نداشت همین دخترک بود ... فردا صبح که آدما از خواب بیدار شدن میدونی چی دیدن؟ ......... خودت خوب میدونی من چرا بگم؟
این چند وقته که هوا حسابی سرد شده و برف هم میباره هربار میخوام بیرون برم یا از پنجره بیرون رو نگاه کنم یاد این داستان می افتم.
یاد اون کارتن خواب بی سرپناه ، یاد اون فالگیر کولی ، یاد اون دخترک گل فروش سر چهارراه ! متاسفانه این قصه تلخ تو جامعه ما هم اتفاق می افته ... تو تاحالا چقدر کمک کردی به پسر بچه واکسی کنار خیابون ؟ پیرمرد دست فروش سر کوچه ؟ ... راستی آدامس می خری؟ سه تا صد تومن !!! ................... این دفعه که بیرون رفتی حواست به گوشه خیابون هم باشه ...
به امید اینکه هیچ دخترک کبریت فروشی این داستان رو نداشته باشه ...
فعلا خداحافظ همین حالا ...
|
About![]()
دختری هستم از تبار قصه ها Archivesآذر 1387آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 Links
تا شقایق هست زندگی باید کرد |