|
هو الرب سلام
دقیقا 26 اردیبهشت ماه ... سال پیش بود که یه اشتباه بزرگ انجام دادم شاید بخاطر بچگی و بچه سالیم بود ، شاید چون تجربه نداشتم ، بهر حال اولین اشتباه عمرم رو مرتکب شدم و متولد شدم !
9 ماهی که توی اون اتاق تنگ و تاریک شکم مامانم زندگی می کردم فکر می کردم بیرون همه چی رنگارنگ و دلبر و نازه ، مثل همون جایی که ازش اومده بودم ، فکر می کردم آدماش همه فرشته اند ، مثل همون جایی که ازش اومدم ...
وقتی بیرون اومدم دیدم ای بابا ! چقدر اشتباه فکر کرده بودم ! دیدم دنیا از همون اتاق تنگ و تاریک هم تاریک تر و سیاه تره !
حالا ... سال از عمرم گذشته و دیگه مثل بچگی هام از رسیدن سالگرد تولدم خوشحال نمیشم. حالا دارم قدر و معنای عمرم رو می فهمم و می فهمم که یک سال دیگه هم گذشت و باز به اون هایی که می خواستم نرسیدم ...
مهم نیست که چه تاریخی و چه سالی متولد شدم ، حالا خوب می دونم مهم اینه که حالا که یک سال بزرگتر شدم قراره چیکارا کنم و برنامه ام واسه عمرم چیه ! خدایا کمکم کن راه درست رو برم ...
فعلا حرفی نیست ... تا بعد ... خداحافظ همین حالا .../.
هو العالم
سلام
آنچه ما دیدیم و شنیدیم از نمایشگاه کتاب تهران و غرفه شبکه رادیویی جوان :
غرفه شبکه چوالن تو محوطه نمایشگاه با یه چادر برزنتی نارنجی ...
برنامه هایی مثل پارازیت و نشونی بطور مستقیم از نمایشگاه پخش می شدند و شنیدنشون برای عموم مردم و بازدید کنندگان رایگان بود به شروط زیر :
1. دلت جوون باشه
2. تحمل مثل پونز زیر آفتاب واستادن و جزغاله شدن زیر شعله های ملایم خورشید رو داشته باشی
تا بتونی رادیو جوان رو بطور تصویری گوش کنی !
شرط اول که بی برو برگر قبول ولی بابت شرط دوم باید تشکر ویژه داشته باشم از مسئولین محترم برگزاری نمایشگاه کتاب که با این اقدام نمادین هم می خواستند تابستون گرم پارسال و اجرای داغ فرشید منافی در زیر آفتاب رو یاد آور بشن و هم به توجه به اینکه برنزه شدن مده ، ما رو برنزه کنند !
روی هم رفته نمایشگاه کتاب امسال اگر چه خوب بود ولی هنوز تا عالی شدن فاصله داشت و بهتر از این هم می تونه باشه ...
یه پیشنهاد کاملا صمیمانه هم برای مسئولین محترم برگزاری نمایشگاه کتاب دارم و اینه که از سال بعد یه نمایشگاه مخصوص انواع فست فود و بستنی و ساندویچ سرد برگزار کنند و در حاشه اون یه چند تا غرفه رو واسه فروش کتاب اختصاص بدهند ...!
پ.ن 1 :
تو غرفه رادیو جوان دکتر گیل آبادی و حامد جواد زاده نشسته بودند و بیست سی نفر مثل من هم دورشون ایستاده بودیم به تماشا که یه خانومی اومد ازم پرسید : ببخشید اینجا چیزی میدن که اینهمه شلوغه؟ بعد از اینکه توضیح دادم اینجا غرفه شبکه جوانه و ما هم شنونده هاش ، خانومه زیر لب گفت : چه بیکار ! و رفت !!!
پ.ن 2 : یه روز عمو پورنگ و امیر محمد تو محوطه بیرونی نمایشگاه برنامه داشتند و ملت کتاب خون هم به تماشا نشسته بودند.
در بین کودکان بیننده مراسم ، گرو های سنی 15 - 45 سال شدیدا به چشم می خورد !!!
پ.ن 3 : همراه اول تو محیط نمایشگاه برای بعضی مشترکینش یه پیغام ارسال می کرد که نوشته بود :
- در بوستان سبز کتاب همراه شمائیم ، همراه اول -
ولی به 100 متری نمایشگاه کتاب که می رسیدی دیگه چیزی به نام آنتن دهی موبایل بی معنی بود !!!
همین
تا سال بعد و نمایشگاه بعد
اگر عمری بود
خداحافظ همین حالا .../.
هو الرزّاق سلام ویلچر ... تا حالا چقدر به این کلمه ، به این وسیله فکر کردی ؟ یه صندلی زمخت و خشن با چرخ های بزرگ زیرش ! شاید به نظر خیلی هامون ویلچر یه جور اسارت ، یه محدودیت باشه تصور اینکه دیگه این دو تا پا رو نداشته باشی که باهاش راه بری ، قدم بزنی زیر بارون و زیر آفتاب ، بدویی ... تصورش خیلی سخته ، اینکه صبح تا شب همدم و همراهت همین صندلی خشن باشه ، نه ؟ تا حالا شده از کنار فردی که به روی ویلچر می شینه و به ویلچر احتیاج داره رد بشی ؟ با خودت چه فکری می کنی ؟ حتما یه نگاه ترحم آمیز و دلسوزی و فکر کردن به محدودیت هاش و بعدش یه تشکر ، یه تشکر از ته دل از اونیکه این دو تا پا رو بهت داده تا ازشون استفاده کنی ، آزاد و رها باشی ... خودمم نمی دونم واسه چی تصمیم گرفتم همچیین آپی کنم ولی حالا که خوندیش ازت خواهش می کنم ، یه خواهش از ته ته دل و اونم واسه تموم کسانیه که پای رفتن ندارند ... دعا کن واسشون ... دعا کن ... دعا کن ... نقطه سر خط : یکی از دوستام جمله قشنگی داره که همیشه تکرار می کنه : غصّه می خوردم که کفش ندارم ، کسی را دیدم که پا نداشت ! فعلا حرفی نیست برام دعا کن تا بعد ... خداحافظ همین حالا .../.
به نام زیبای زیبا آفرین زیبا دوست سلام دقیقا یک ماه از آغاز سال 1387 هجری شمسی می گذره. فعلا کاری ندارم به اینکه خودمون چطوری بودیم و چطوری شدیم و چه تصمیماتی واسه امسالمون گرفته بودیم و ... نه ! فعلا به اینا کاری ندارم ، می خوام به یه مسئله عمومی تر بپردازم : می خواستم یه نگاهی بندازم به برنامه های پخش شده از رسانه ملی ( رادیو و تلویزیون ) و مقایسه برنامه های امسال و سال پیش ولی بخاطر طولانی شدن آپ فعلا به برنامه های عید پرداختم و مقایسه سریال ها رو میذارم واسه یه فرصت دیگه ، اگه عمری بود ... ویژه برنامه های نوروزی رادیو جوان امسال سه هفت تا سیزده تا هفته اول با اجرای رضا آفتابی بود که اصلا گوش نکردم چون از سبک اجراش زیاد خوشم نمیاد و هفته دوم با اجرای بنفشه رافعی و اشکان صادقی بود که اجرای دوست داشتنی و دل چسبی داشتند. ویژه برنامه تحویل سال در همسادگی بهار با اجرای نیما و فرزاد واقعا شنیدنی بود ، خصوصا دعای لحظه تحویل سال ... برنامه یه قالب پنیر به سردبیری عصمت باپیران و اجرای بنفشه رافعی هم در آخرین روز سال 1386 به معرفی برنامه های نوروزی پرداخت . محمد بخشایش آیتم ساز سابق برنامه های آخرشه و سه شنبه خط خطی در رادیو ایران یه شبکه جوان کوچولو راه انداخته بود و سردبیری می کرد با اجرای اشکان صادقی و امیر زنده دلان و الهام زرتاختی که در دو بخش رادیو بانوان و رادیو آقایان به کل کل باهم می پرداختند و کری خونی های این دو جنس مخالف باهم برنامه جذابی رو رقم زده بود. رسانه دیداری تلویزیون هر چند امسال برنامه های خوبی تولید کرده بود اما متاسفانه باز هم قیچی بی رحم سانسور به چند تا از برنامه ها رحم نکرد و شاهد تکه تکه شدن بعضی سریال ها بودیم ... داستان جالبی داشت هر چند خیلی جاهاش یاد مسافری از هند می افتادم به داستانی تقریبا مشابه ! می گفتند این پایان هم پایان اصلی سریال نبود !؟ رامبد جوان که بعد از سریال گمگشته هیچ سریال مناسبتی دیگه ای نساخته بود با نشانی برگشت. داستان لیلا ، دختری که با نقشه عمه اش و به دنبال گنجی گمشده راهی ایران میشه و ... تم اولیه داستان چندان جدید نبود ولی موقعیت های طنز داستان سریال رو دیدنی کرده بود. فکر می کنم اگه ساعت پخش مناسب تری داشت بهتر دیده میشد ... این جنگ شاد هم با موضوعاتی کوتاه و اپیزودیک ولی طنز و تماشایی برنامه جالبی بود و از جمله اپیزود هاش تقلید از داستان یانگوم بود با زیر نویس کره ای ! در یک کلام : معرکه بود ! استاد مهران مدیری واقعا گل کاشت و مثل همیشه ثابت کرد طنز رو به معنای واقعی کلمه می شناسه و طنز ساختن کار هر کارگردانی نیست و خوب کار می کنه اگه بذارن ... این سریال از جهات زیادی با سایر کارهای مدیری تفاوت داشت. شخصیت های گوناگون و داستان جسورانه سریال که بهانه ها و ایراد های بچگانه ای نسبت بهش شده بود ، تعداد لوکیشن های متعدد فیلم برداری بر خلاف کارهای اسبق که در یه فضای روتین ضبط میشد اینبار تو فضاها و صحنه های مختلف بود. استفاده از حیوانات (!) و دیالوگ هایی کاملا حساب شده که نشان دهنده قدرت بالای نویسندگان گروه بود + کلی ویژگی خوب دیگه این سریال رو از تموم اونهایی که تابحال دیده بودیم متمایز کرده بود و باز متاسفانه و متاسفانه انتقاد های نابجا باعث تغییر روند سریال شد ... اما این چیزی از فوق العاده بودن کار کم نمی کنه + ساعت پخش عالی سریال که یکی دیگه از امتیازات مثبت محسوب میشد . این ساخته جواد رضویان که قرار بود سال پیش از شبکه اول پخش بشه بنا به دلایلی نا معلوم (!) موکول شد به امسال و باکس شبکه تهران. داستان فرار کردن سربازها هر چند در ابتدا جالب بود اما به مرور تکراری شد. ولی باز از بار طنز سریال کم نمی کرد و داستانش دل نشین بود که بخاطر ساعت پخش نا مناسب که تقریبا ساعت اوج دید و بازدید های نوروزی بود چندان دیده نشد. مطلب یه مقدار طولانی شد ... ممنون که تا آخرش اومدید ... نقطه سر خط : گوشی رو بردار تا صدات یه ذره آرومم کنه ... این نفسای آخره ، دلم داره جون می کنه ... دلم داره جون می کنه ... دلم داره جون می کنه ... دلم داره جون می کنه ... فعلا حرفی نیست برام دعا کن تا بعد ... خداحافظ همین حالا که من تنهام ... /.
|
About![]()
دختری هستم از تبار قصه ها Archivesآذر 1387آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 Links
تا شقایق هست زندگی باید کرد |