تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد...

تا شقایق هست زندگی باید کرد...

خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت.........تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نگذار

بسم ربّ الرّبیع

سلام

امروز تصمیم گرفتم اشعار چند تا از شعرای معروف رو در خصوص رسیدن بهار و احساسشون رو در مورد این فصل براتون بذارم .

معمولا شعرا پاکترین و صادقانه ترین احساساتشون رو به وسیله شعر بیان می کنند.

اولین شعر از پل الوار :

 

زمستان گذشته است

گلها شکفته اند

باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است

و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی،

بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم

و صورت زیبایت را ببینم !

زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است ...

ترا به جای تمام کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم ...!

ترا به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم ...!

برای خاطر عطر نان گرم برای خاطر نخستین گلها و برفی که آب می شود دوست می دارم ...!

ترا برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم !

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید ،

شبیه آنچه در بهار بوییدیم ...

پس به زندگی هرگز مگو هرگز ...

...

 

 

این غزل هم از شادروان مرحوم قیصر امین پور :

 

گفتی غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل ولی

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو ؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟

تقویم چار فصل دلم را ورق زدم

آن برگ های سبز سر آغاز سال کو ؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله قیل و قال کو ؟

یادشون همیشه شاد ...

 

یک بیت از شیخ اجل حافظ شیرازی :

 

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گلست و نبید

مکن ز غصّه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید !

 

راستش این چند وقته بخاطر برنامه امتحانای نیم ترم و یه سری گرفتاری های شخصی فرصت نکردم اشعار خوب شاعرای دیگه رو براتون بذارم.

انشالله اگه عمری و نفسی باقی بود موکول می کنم به بهار سال بعد ...

 

 

نقطه سر خط :

دل خسته من چه خواهد کرد با بهاری که می رسد از راه ؟

یا نیازی که رنگ می گیرد در تن شاخه های خشک و سیاه ؟

(فروغ فرخزاد)

 

فعلا حرفی نیست

تا بعد

خداحافظ همین حالا .../.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت15:37توسط زهرا | |

بسم ربّ الحقّ

سلام

 

تا حالا برات اتفاق افتاده شب تا صبح بشینی و با خودت رویای رسیدن رو ترسیم کنی و با رویاهات زندگی کنی اما صبح با طلوع آفتاب رویاهات محو بشن و برن زیر زمین ؟

اون وقت تو می مونی و هزار جور واقعیت وحشتناک ... که کاملا با رویای شیرینت در تضاده ...

انگار صبح که میشه تازه چشمات به روی واقعیت باز میشه ...

هر چقدر تو رویاهات همه چیز خوب و خوش و شیرین بود حالا زشت و پلید و سیاهه ...

تا حالا فکر کردی به اینکه زمین و زمان دست به دست هم دادن و باهم یکی شدن تا تو رو از رویاهات دور کنن ؟

تا حالا فکر کردی آسمون هم داره مسخره می کنه تو و عشق و رویات رو ؟

خیلی سخته تو دنیای بیداریت ببینی رویات چقدر دور و محاله !

انگار کلّ عالم و آدم دستای همدیگه رو گرفتن تا تو رو از رسیدن به رویات منع کنن ...

خیلی سخته ...

کاش میشد بتونی خودت و عشقت و رویات رو برداری و بری یه جای دور ...

جایی که نه دست زمین ، نه دست زمان بهت نرسه ...!

جایی که نه ترس باشه ، نه دلشوره ، نه انتظار و چشم به راهی ...

جایی که فقط تو باشی و رویات ...

 

 

نقطه سر خط :

 

عشق در حیطه فهمیدن ما نیست ، بیا بر گردیم

آسمان پاسخِ پرسیدن ِ ما نیست ، بیا بر گردیم

گریه هامان چقدر تلخ ببین رنگ محبت دارد !

تا زمین دشمن خندیدن ما نیست ، بیا بر گردیم ...

 

 

فعلا حرفی نیست

تا بعد

خداحافظ همین حالا /.

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت8:53توسط زهرا | |

 

بسم ربّ الرّبیع

سلام

 

سال نوی شما مبارک

امیدوارم تو این سال جدید خوشی هاتون پایدار ، لحظه هاتون موندگار و دلاتون شاد از روزگار باشه 

هنوز حدود یه هفته از عید باقی مونده

اون همه دنگ و فنگ و بریز و بپاش و خرید و خونه تکونی تموم شد !

همش سر چند ثانیه و با گفتن همین یه جمله تموم شد :

« آغاز سال 1387 »

... دیری دیرری دی دیری دیری دی ... (صدای بوق و کرنای لحظه تحویل سال)

به من که هفته آخر اسفند از بهار بیشتر خوش گذشت !

انگار تو وجود همه یه حس شیرین موج می زد

مرتب کردن خونه و پوشیدن لباسای نو و چیدن سفره هفت سین و ...

همه منتظر یه اتفاق بودیم

منتظر رسیدن بهار ...

ولی نه !

حالا که اومده می بینم فقط منتظر همون چند دقیقه تحویل سال و حال و هواش بودیم

چون بقیه عید و حتی روزای اولش به نظر من چندان جالب نیست !

امسال صادقانه بخوام بگم از لحظه تحویل سال چیز زیادی نفهمیدم

همونطور که هندزفری رادیو تو گوشم و چشمام به صفحه تلویزیون و دستام مشغول چیدن سفره هفت سین و فکرم مشغول دعا بود سال تحویل شد !!!

یکی دو ساعت بعد از تحویل سال از پنجره بیرون رو نیگا کردم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و سالی نو شده !

بیرون بوی بهار نمیومد ... هوا هم همون هوا بود فقط یه خرده گرمتر !

همین ؟ پس کو عید ؟ کو بوی عید ؟

توی این هیاهوی نو شدن سال و سال نو من دنبال یه چیز دیگه می گشتم

انگاری بوی عید تو بوی عطرای رنگ وارنگ آدمای جور واجور گم شده !

دیگه لباسای عید اون بوی قدیمیِ تازگی رو حتی برای بچه ها نمیده

انقدر لباسای رنگ وارنگ توی کمدامون داریم که لباسای عید توشون گم شده !

از ذوق و شوق تحویل سال و سفره هفت سین هم خبری نیست ...

شادی گرفتن تخم مرغای رنگی و اسکناسای تا نخورده ...

دیگه بوی عید هیچ جا نمیاد ،

پس اون بوی عیدی که مرحوم فرهاد می خوند کجاست ؟

کجاست اون بوی عیدی که باعث شد شهریار قنبری این چنین ترانه به یاد موندنی به جا بذاره ؟

کو ؟

شما می دونید ؟

 

 

 

+ عکسای زیر هم در ویژه نامه نوروزی خانواده سبز چاپ شده بود :

 

 

فرزاد تو قسمتی از این مصاحبه در خصوص سال 86 اینطور گفته :

 

سال 86 یک سالی مثل همه سالهای دیگر.

در بدترین سالها هم آدم لحظات خوشی دارد و در خوش ترین سالها آدم لحظات بدی را تجربه می کند.

سال 86 هم برای من مثل سالهای گذشته بالا و پایین زیاد داشت ، هم خنده داشت ، هم بغض داشت ... همه اش باهم بود ...!

 

+ فردا سیزده به دره

یه بهونه ساده و قشنگ دیگه برای با هم بودن

میریم تخمه و آجیلای عید رو می شکنیم و پوستشون رو می ریزیم رو چمنا و دور درخت آتیش روشن می کنیم به بهونه روز طبیعت !!!

ولی عصر روز سیزده به در مثل غروبای جمعه غمگینه ... نه ؟

 

 

 

فعلا حرفی نیست

تا بعد

فعلا خداحافظ همین حالا ... /.

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت7:34توسط زهرا | |