تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد...

تا شقایق هست زندگی باید کرد...

خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت.........تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نگذار

بسم الرب اللطیف

سلام

 

یه 5 دقیقه نت رو ول کن برو دم پنجره

بو بکش ... یه بوهایی میاد ... اگه گفتی ؟

_ بوی پیاز داغ و شام همسایه ؟

_نه!

_بوی دود ماشینا؟

_ نه بابا دود که دیگه بک گراند آسمون شهرمون شده ! اگه یه خرده عمیق تر بو بکشی متوجه میشی که دیگه بوی بهار میاد .. بوی عید ... بوی هفت سین ...

 

حال و هوای همه عوض شده، همه به دنبال خونه تکونی و خرید لباسای نو و گرفتن اسکناسای تا نخورده از بانک و ...

خلاصه هرکی یه گرفتاری داره ...

ذوق و شوق بچه ها که تخم مرغ رنگ می کنند و هرروز شاهد بزرگ شدن سبزه هاشون هستند،

گلهای بنفشه و سنبل که گل فروشی ها جلوی مغازه ها گذاشتن ،

فرش و گلیم هایی که از پشت بوم خونه ها آویزونه (فکر کن داری رد میشی یهو یکی از این فرشها بیفته رو سرت!!! چه شود دم عیدی !!!)

 

همه اینا هر لحظه به یادمون میارن که سال داره نو میشه، طبیعت نو میشه ، تو هم عوض شو ، تازه شو ...

منظورم از تازه شدن این نیست که دنبال کفش و لباس و مانتو باشی، نه !

اینا به جای خودش خوبه

 

انیشتین میگه :

از لباس های کهنه ات خجالت نکش، از افکار کهنه ات شرمنده باش !

بیاین امسال سر سفره هفت سین یه کم به خودمون فکر کنیم.

چه چیزایی تو وجودمون هست که باید امسال دور بندازیمشون ؟

دور کدوم خصوصیات و اخلاقمون باید یه خط قرمز بکشیم ؟

 

امسال عید هم میاد و باز سال نو میشه

ولی این وسط همیشه سه تا گروه مظلوم می مونند !

تا حالا سر سفره هفت سین بهشون فکر کردی ؟

 

به اون ماهی قرمز گلی که تک و تنها توی تنگ شیشه ای _قفس بلورینش_ این طرف و اون طرف میره ؟

لاااقل وقتی ماهی می خریم زبون بسته ها رو جفت بخریمشون!

nemo

به اون مامان بزرگ و بابا بزرگ مهربونی که سر لحظه تحویل سال چشمشون به دره تا بچه ها و نوه هاشون بیان و دور هم باشن، ولی باز هم تنها می مونند ...

به اون دختر و پسر کوچولوی کنار خیابون که گل و فال و آدامس می فروشه ...

حالا که داریم خیابونای شهر رو به دنبال یه شلوار و کفش و ... زیرورو می کنیم به این هم فکر می کنیم که دوستمون، همسایه مون، هم وطنمون، اونم شب عیدی لباس نو داره بپوشه یا نه!

خدای ناکرده پدر زحمت کشی هست که شب عید روش نمیشه تو چشمای بچه هاش نیگا کنه و بره خونه یا نه !

 

امسال عوض بشیم ....

 

+ متن پائین یاد داشت فرزاد حسنی برای مجله اتفاق نو در آستانه سال جدیده که بهتر دیدم براتون بذارمش :

 

این یادداشت را می نویسم برای ابوالقاسم ، فریبرز ، شبنم ، محمود رضا ، الهام ، امیر ، یک امیر دیگر ، مریم ، افشین ، علی بحرینی و همه هفتایی های که حتی وقتی بهار نیست آنها هستند ، پربار و خنک عین روزهای اول ...!

بس که سرخوشم بهار می آید ،

بس که مرهون محبت مانده ام بهار می آید ،

بس که کندم از دل چسبی های ناقلا بهار می آید ،

بس که حالم بالیدنی است بهار می آید ،

شاید بهار می آید که حسّم یکتایی نکند ...

خالی نباشد دورش و تن درد نگیرد از بی پشتی و همرنگی ...

همه چیز می گذرد ... فنا می شود و می رود جز او ... : چون او گفته !

مصیبت صاحب می خواهد تا تحمل کند ولی می گذرد ، چون او گفته !

بلا مهر او را ثابت می کند ، چون او گفته !

باران حادثه می ریزد تا چتر به دستان از دل سپردگان قطره و شبنم جدا شوند ، چون او گفته !

تشویق ها ، سوگ ها ، کف ها ، نورها ، گل پشت گل ، دسته دسته تمام می شود ، کور می شود ، می پلاسد ، چون همه نقشه اوست ...

بغض ها ، فحش ها ، دل دل ها و تنهایی ها نفس می برد ، چون امتحان اوست ...

اصلا بس که امتحان دادم و بالا و پائین شدم بهار می آید ...

بس که دوستش دارم بهار می آید ...

بس که نیستم و انگار هستم این بهار باز می آید ...

ای خدایی که برام تو شبا فانوسی هول میشم وقتی تو منو می بوسی

.

.

.

در گذر از مرز سی امین بهار و در آستانه اتفاقی نو

فرزاد حسنی

1386/12/20

 

 

 

حرفی نیست

تا بعد

فعلا خداحافظ همین حالا .../.

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت9:0توسط زهرا | |

بسم الرب النور

سلام

 

چند روز پیش داشتم ورقای تقویم 86 رو ورق می زدم و نوشته هایی که پای بعضی صفحه ها نوشته بودم رو می خوندم.

تا اینکه تو تیر ماه 86 به این نوشته رسیدم :

 

من و تو پرنده نیستیم که پرواز کنیم

من و تو بادبادک هم نیستیم که اوج بگیریم

من و تو حتی موشک کاغذی دست بچه های بازیگوش هم نیستیم

چون همه اینا نیستیم پس .........

.................................... آزادیم !...................

 

به یاد تابستونای داغی که با اجرای داغ فرشید حسابی می چسبید.

جوونی آزاد ....

 

داشتم تقویم 86 که دیگه داره نفسای آخرش رو می کشه و این یکی دو هفته باقیمونده رو نیگاه می کردم.

زیر بعضی تاریخا نوشته یا یه بیت شعری نوشته بودم، وقتی داشتم می خوندمشون رفتم به همون روزا ...

این 86 هم که نیومده حالا داره تموم میشه

 

تازه عادت کرده بودم بالای نوشته هام تاریخ بزنم: 1386

امّا حالا دیگه باید عوضش کنم : 1387

نمیدونم چرا ولی این دهه 1380 به بعد برام حسابی زود گذشت

1380

1381

1382

1383

1384

1385

...

همشون یه جورایی باهام غریبن !

هر دفعه چشمام رو باز میکنم می بینم دم عیده و هنوز یه دنیا آرزو و کار نکرده مونده که میفته به سال بعد

ولی سال بعد هم همونطور !

 

به امید تحقق پیدا کردن تموم آرزوهای شیرین ...

 

نقطه سر خط :

من از آن روز که در بند توام آزادم ...

 

حرفی نیست

تا بعد

فعلا خداحافظ همین حالا .../.

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت15:34توسط زهرا | |

هو الحق

سلام

 

 

...

با صدای مسخره آرم اخبار چشمام رو باز کردم :

با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد .....

هوا تاریک شده بود

پتو رو از روم کنار زدم حسابی خیس عرق بودم

گوینده اخبار هنوز داشت حرف می زد

صداش آشنا بود ، اخبار ساعت 18.30 شبکه تهران

وای خدایا ... یعنی تا ساعت شش و نیم خوابیده بودم؟

گوشیم زیرم در حال له شدن بود، تا ساعت 5.30 چند بار زنگ زد و خودشو کشت و من بیدار نشدم ...

رفتم سراغ مامانم ...

 

_ تو که میدونی من هیچ موقع تا این ساعت نمی خوابم چرا بیدارم نکردی؟

_دخترم من چند بار بیدارت کردم تو از جات تکون نخوردی ...

 

یه خرده که بیشتر فکر می کنم انگار مامانم این وسط کوتاه ترین دیوار بود !

تا ساعت 3 مدرسه بودم بعدش هم که اومدم پریدم سر کامپیوتر و نت

سرعت اینترنت هم که قربونم بره ...

جون من و صفحه بلاگفا باهم بالا میاد !

یکشنبه اومدم آپ کنم ولی نشد

حدودای چهار و نیم ظهر تازه رفتم بخوابم !

 

ولی خودمونیم عجب خوابی بود سر و ته نداشت

وسطش هی آلارم گوشیم زنگ میزد و من قطعش می کردم و دوباره می رفتم تو ادامه خوابم !

تو خوابم خبری از ترس و دلهره این اضطراب لعنتی نبود

شیرین بود ...

حداقلش این بود که «اون» توی خوابم بود و لااقل توی خواب بهش نزدیک بودم ...

نزدیک بودن و باهم بودن که توی بیداری محال شده !

مثل یه خط قرمز ...!

یه چیزی شبیه یه تابلوی بزرگ و قرمز ورود ممنوع !

 

عجب خوابی ...

تو مایه های همون رویاهایی که صبح تا شب تو بیداری واسه خودم می بافم و هیچ موقع واقعیت نداره !

بعد از اینکه از خواب پاشدم ، همونطور که فنجون داغ چای جلوم بود یهو یاد خوبم افتادم و یه لبخند محو گوشه صورتم نشست.

آخه دختر خوب تو که اینهمه از خوابت خوشحال شدی دیگه چرا الکی مامانت رو دعوا کردی ؟

 

 

پانوشت :

1. مامان جون ببخشید ...

2. خوابم بد نبود ذهنتون منحرف نشه و خیالتون راحت ...

3. خدا کنه تعبیر بدی نداشته باشه ... یعنی اصلا تعبیر داره؟

4. دیگه دنبال چی می گردید؟ آپ امروزم تموم شد ...

شما هم پاشید برید یه دو دقیقه پلکاتون رو روی هم بذارید ...

امیدوارم خواب شما هم شیرین باشه ...

 

سه شنبه همین امروز :

خیلی روز افتضاحی بود ...

خیلی خیلی ...

آدم بعضی وقتا یه چیزایی رو میشنوه که هضمش خیلی سخته !

حقیقتی که با تموم وجود فریاد می زنی کاش دروغ بود ...

یه حرفایی که تا حالا تو تلخ ترین کابوس هات هم ندیدی !!!

 

خدایا خودت کمکم کن ...

امان از ابهامات دارم دیوونه میشم ...

خدایا میدونم میدونی چشم امید و توکلم به توئه ...

یه راهی نشون بده ...

 

 

نقطه سر خط :

... از بیداری برای رویاهایم قایقی می سازم ....

فعلا همین

حرفی نیست

خداحافظ همین حالا ...

+نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت16:19توسط زهرا | |