|
به نام زیبای زیبا آفرین زیبا دوست سلام قبل از هر چیز بهتون هشدار میدم این پست کاملا ناگهانیه پس در صورت سابقه داشتن هرگونه بیماری قلبی مراقب خودتون باشید! این پست ناگهانی رو از کجا شروع کنم؟ آهان .... جونم براتون بگه یکشنبه حدودای ساعت 11 شب 21 بهمن در یک تصمیم ناگهانی (!) و از روی کنجکاوی به سرم زد ببینم رادیو چی میگه! رادیو جوان خودمون توی اون ساعت برنامه خاصی نداشت و همونطور که داشتم موجها رو بالا پائین میکردم یهو یه صدای آشنا به گوشم خورد وای صداش چقدر شبیه مجری برنامه سندس بود !!! من اون شب به طور کاملا ناگهانی (!) (البته این برنامه فقط در روزهای برنامه پخش میشد و فعلا دیگه روی آنتن نمیره) خبر دیگه ای که بطور ناگهانی (!) همون شب شنیدم و موندم که باید خوشحال باشم و ذوق کنم یا ناراحت و بهت زده بشم مربوط به فیلم سنتوری اثر به یاد ماندنی داریوش مهرجویی بود. قطعا مو دونید سنتوری تو جشنواره پارسال اونطور که باید به حقش نرسید و حتی خبرهایی از توقیف و اینکه دیگه به اکران درنمیاد به گوش رسید. تو برنامه سینما ناگهان (ناگهان سینما) فرزاد گفت متاسفانه سی دی این فیلم به صورت قاچاق باکیفیت خوب به وسیله دست فروشان فروخته میشه و لو رفته. از یه طرف خوشحال شدم چون توی جشنواره این فیلم رو ندیده بودم و بعد هم با حواشی زیادی که دنبال سنتوری بود می ترسیدم دیگه این فیلم رو نتونم ببینم.
از طرف دیگه اگه این خبر راست باشه و سی دی اش لو رفته باشه واقعا دلم برای این فیلم و کارگردانی و زحماتی که کشیده بودند سوخت. الان هم خیلی دوست دارم برم بخرمش و سنتوری رو ببینم ولی با ندای وجدانم هنوز درگیرم !
دو خبر ناگهانی دیگه هم برای دوستانی بگم که سه شنبه خط خطی رو گوش نکردند: امروز صبح جمعه ساعت 9 اگه گفتید چه خبره؟ همیشه جمعه ها چه خبر بود؟؟؟ باز هم صبح جمعه با گروه هفتایی ها ... یادتون نره ...!!!
عصر جمعه هم ساعت 6 بعد از ظهر هم برنامه آخرشه به تحلیل و بررسی جشنواره فجر می پردازه با اجرای: فرزاد حسنی ! شبکه رادیویی جوان ... موج 88.1 مگاهرتز اف ام ...
آخرین خبر: شبکه 4 سیما برنامه ای رو در ایام جشنواره تئاتر فجر داشت که بطور مستقیم از مجموعه تئاتر شهر پخش میشد با اجرای: اشکان صادقی_ مجری برنامه طنز ورزشی توپ!
فعلا این همه خبر بسه ...
منم ناگهانی (!) خداحافظی می کنم (هرکی بشماره چند تا ناگهانی توی این پست بکار بردم جایزه داره !!!)
حرفی نیست ... تا بعد ... خداحافظ همین حالا ...
بسم رب العزیز سلام نمی دونم تو این روزای ابری و بارونی حال و هوای دل شما چه جوریه، دلاتون صاف و بدون غم و غصه است یا مثل آسمون شهرمون آماده باریدنه؟ نمی دونم چرا امسال این جوری شده؟ هم هوا ابری و بارونیه و هم چشم و دل خیلیا هوای گریه داره! من یکی که این چند وقته دلم خیلی می گیره، دیگه حسابی خسته شدم، از همه چی... از این آدما که معلوم نیست قلبشونو کجا جا گذاشتن! از این روزگار که اینهمه نامرد شده! از خودم و از روزهام که اینهمه تکراری و کسل شده! دوست دارم بنشینم و پابه پای آسمون گریه کنم تا منم خالی بشم. ولی موندم آسمون اینهمه اشک رو از کجا آورده؟ آخه آسمون دل تورو کی شکونده؟ حرف و خبر زیادی واسه این آپ ندارم جند وقت بود آپ نکرده بودم خواست یه اعلام وجودی بکنم!!! امروز هم که 22 بهمنه، یه روز بزرگ تو تقویم دلای ایرانیها مردم ما هر وقت با هم متحد و همدل شدن نتیجه اش هم مثبت بوده. به قول خودمون ملت بیشتر اوقات پایه هستن! 14 فوریه یا همون 25 بهمن خودمون روز ولنتاین یا عشقه که قطعا از من بهتر می دونید و احتیاجی به گفتن من نیست. به فاصله چند روز بعدش هم روز عشق پارسی و ایرانیه که هم برای ما قشنگ تره و هم قدمتش بیشتره. اگه قراره جشنی بگیریم و تبریکی بگیم خیلی بهتره که فرهنگ خودمون رو جشن بگیریم. اگه بشه برای این روز سعی می کنم آپ بکنم ..... نقطه سر خط: خسته ام از عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی سر گذشت بی سرانجام گم شدن تو فصل طوفانی فعلا خداحافظ همین حالا تا بعد!
به نام خدای این روزهای برفی ... سلام زمستونه و برف این نعمت خوشگل خدا می باره. تو خیابونا راه میرم... ماشینایی که از کنارم رد میشن شیشه هاشون رو بخار گرفته ... انگار آدمای توش محو شدن ...! آدماش محو شدن و انگار آدمای توی پیاده رو هارو هم محو می بینن ... با سرعت هرچه تموم رد میشن و تمام آب و گل های خیابون رو می پاشن به عابرا ... تا حالا این اتفاق براتون افتاده؟ خودتون چطور؟ وقتی توی این هوا سوار ماشینید و حتما بخاریتون هم روشنه به اون عابر پیاده ای که زیر این برف چتر نداره و تو سرما راه میره فکر کردید؟ (خود من که خیلی دوست دارم جای اون عابر باشم و تو اون هوا قدم بزنم !) اگه موقعیت طوری شد که زیر برف راه بری یه خرده به آدمها نگاه کن، چی می بینی؟ یه عده آدم سرد و بی تفاوت از کنارت میگذرن و انگار دارن فرار می کنند، انگار نه انگار که برفی داره می باره ؛ برف یه نشونه از خدای مهربون داره از اون بالا ریز ریز پائین میاد ... دستای همه تو جیباشون ، یقه پالتوها رو تا گردنشون کشیدن ، یه شال گردن محکم هم گره شده دور صورتشون ... دیگه نشونی از اون دستای گرم نیست ... دستایی که می تونست آرامش رو هدیه کنه ! همه سرشون پائینه و نگاهشون به زمین که نکنه سر بخورند ! دیگه خبری از اون نگاه مهربون نیست، نگاهی که میشد تموم دنیا رو توش ببینیم و نگاهی که به یه عمر زیر برف موندن می ارزه ! نگاه سرد و یخی همه به روی زمینه... غافل از اینکه همون نگاه سرد می تونه کلی گرما ببخشه و تموم وجود یه نفر رو گرم کنه! اونی که دلش به نیم نگاه بی تفاوت خوشه چیکار کنه ؟ اونی که داره چیکه چیکه آب میشه و میره تو زمین ، اونی که داره به رنگ برفا میشه تا شاید همون نیم نگاه بهش بیفته تا گرم بشه و جون بگیره چیکار کنه ؟ این شعر اخوان ثالث با حال و هوای این روزها زیاد غریب نیست !: سلامت را نمی خواهند گفت پاسخ سرها در گریبان است کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نمی تواند که ره لغزان و تاریک است ! وگر دست محبت سوی کسی یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است ! نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابر می شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من ای ترسان پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی ...! دمت گرم و سرت خوش باد !...... ............ ........... این آپ و ایام بهونه ای شد تا یه بار دیگه شعر فوق العاده فرزاد حسنی رو بذارم : کی میخوای بشینی تا من واست از خودم بگم باز ؟ صبر تو چقدره تا من بشکنم پشت یه آواز ؟ دخترم قصه نمیگم نمی خوام بهم بخندی یا فقط به احترامم چشم رو هرچی هست ببندی نمیخوام بونه بگیری که چرا زخمیه سینه ام ؟ یا ازم دلت بگیره که نشد تورو ببینم ! دخنرم زخمای بابا مال عشق فوق العاده است به خدا اشکای بابا بیخودی نیست بی اراده است اگه میبینی رفیقام هنوزم مردن و تنها اگه حتی یه ستاره نشده به اسم بابا غمی نیست ما برقراریم اون بالا یکی رو داریم پشت ابر بی قراری ما هنوز چشم انتظاریم ما هنوز چشم انتظاریم چشم به راه یه بهاریم اون بالا یکی رو داریم ... ما هنوز چشم انتظاریم .... حرف آخر : هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... زمستان امسال سرد و ناجوانمرد ! فعلا خداحافظ همین حالا
سلام اینبار میخوام براتون یه قصه بگم. قصه ای که شاید تو دوران کودکیتون زیاد شنیدید ! اصل این داستان از یه نویسنده خارجیه که همه ما تو دوران کودکی بیشتر قصه هاشو خوندیم الان هم دوروبرتون این داستان زیاد اتفاق افتاده نمیدونم بهش توجه کردین یا نه پس مثل همه داستانهای پارسی : یکی بود یکی نبود ... خدا بود و غیر از اون هیچکی نبود ... هوا سرد بود و برف میبارید زمین هم یخ بسته بود. شب کریسمس نزدیک بود و همه به دنبال خرید شب عید همه غرق در آرزوهای خودشون بودند و یه نفر اون وسط انگار نادیده گرفته میشد. یه دختر کوچولو که بر خلاف پالتو و کاپشن بقیه، یه لباس معمولی به تن داشت و چند تا بسته کبریت توی دستش بود ... اما هیچ کس کبریت نمی خواست ... انگار هیچ کس این کوچولو رو نمی دید ... کم کم شب میشد و خیابونا خلوت ! بدون اینکه دخترک بسته ای کبریت فروخته باشه ! دخترک سردش بود ... یه نگاه به کبریتای تو دستش کرد، یه شعله کوچیک کبریت چقدر می تونست گرمش کنه ؟ تو اون شب سرد زمستونی تنها کسی که توی خونه، کنار درخت کریسمس و سر میز غذا حضور نداشت همین دخترک بود ... فردا صبح که آدما از خواب بیدار شدن میدونی چی دیدن؟ ......... خودت خوب میدونی من چرا بگم؟ این چند وقته که هوا حسابی سرد شده و برف هم میباره هربار میخوام بیرون برم یا از پنجره بیرون رو نگاه کنم یاد این داستان می افتم. یاد اون کارتن خواب بی سرپناه ، یاد اون فالگیر کولی ، یاد اون دخترک گل فروش سر چهارراه ! متاسفانه این قصه تلخ تو جامعه ما هم اتفاق می افته ... تو تاحالا چقدر کمک کردی به پسر بچه واکسی کنار خیابون ؟ پیرمرد دست فروش سر کوچه ؟ ... راستی آدامس می خری؟ سه تا صد تومن !!! ................... این دفعه که بیرون رفتی حواست به گوشه خیابون هم باشه ... به امید اینکه هیچ دخترک کبریت فروشی این داستان رو نداشته باشه ... فعلا خداحافظ همین حالا ...
|
About![]()
دختری هستم از تبار قصه ها Archivesآذر 1387آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 Links
تا شقایق هست زندگی باید کرد |