|
خیلی وقته دیگه حرف تازه ای برای گفتن ندارم ، اگر هم داشته باشم تو دلم می مونه ، بدون اونکه به زبون بیاد و گفته بشه ... ... دو سال توی این وبلاگ اومدم و نوشتم از هر چیزی که توی دلم بود ، خوشی ها ، غم ها ، درد دل ها ، ولی حالا دیگه نمی دونم چی باید بنویسم ، نمی خوام اینجا رو تبدیل کنم به یه منظومه غم نامه ، حرف جدیدی هم ندارم ، پس تمومش می کنم ... همین ! ... ممنون از همه دوستانی که همراهم بودن می خوندند و گاهی اوقات هم نظر میدادن ، ممنون ... ... تموم شدن این وبلاگ به معنای تموم شدن تو این دنیای مجازی نیست ، من هنوز هستم اینجا : سوراخ سمبه های یه قلب پاره پوره ... با دوستم تارا باهم می نویسیم ... .... آخر خط وبلاگ تا شقایق هست زندگی باید کرد همین جاست ... رسیدی ته خط ، پیاده شو ...
سلام میدونی داشتم به چی فکر می کردم ؟ به آپی که پارسال زمستون تو وبم نوشته بودم : ... هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... این جمله رو چند روز پیش دوست جونم بهم گفت منم یاد آپم افتادم ، یاد چیزایی که نوشته بودم ، الان که دارم فکر می کنم می بینم حال و روز الانم هیچ فرقی با پارسالم نداره ... هنوز همونم ، با همون دغدغه ها ، یعنی اصلا فرق نکردم ؟ دیروزم همون امروزمه و امروزم همون فردام ... خدایا چرا هیچی عوض نمیشه ؟؟؟ خوب نمیشه ؟؟؟ آدرس لینک ها : هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... پانوشت : هوا بس ناجوانمردانه سرده و ناجوانمردانه تنهاییت رو به رخت می کشه ... /.
... حیف که نمی فهمی ... ! نمی فهمی ... ! همین ... /.
همیشه که نباید حرفی واسه گفتن باشه ، بعضی وقتا سکوت خودش دنیایی از حرفه . . . پس همیشه دنبال این نباش که طرف مقابل برات حرف بزنه و تو شنونده اش باشی سعی کن بتونی . . . این از اون حرفا بود هــــا !!! پانوشت : خدایا شکرت هفته ی خاکستریم داره تموم میشه فقط امیدوارم این هفته ای که داره میاد خوب باشه دیگه حال غصه ندارم ... ...
فعلا با دوستم تارا یه وبلاگ تازه زدیم این روزا اگه نت بیام هم بیشتر مشغول اون وب هستم خوشحال میشم به اون وبلاگ هم سر بزنید سوراخ سمبه های یه قلب پاره پوره ... واسم دعا کنید واسه آدم شدنم واسه پیدا شدنم ...
عشق یک طرفه محکوم به فناست همیشه عاشق تنهاست ... چقدر به این جمله ها اعتقاد داری ؟ تا حالا شده با تموم وجود به معنای این جمله ها برسی ؟؟؟ ... سعی کن اگه خواستی عاشق کسی بشی ( مگه دست خود آدمه ؟؟؟ ) علاقه ات بهش یک طرفه نباشه چون بعدش سرت بدجوری می خوره به سنگ ( سنگ دل همون کسیه که دوستش داشتی ) ... ... از این مدل وبلاگ نویسی خسته شدم میخوام یه جور دیگه بنویسم از این مدل زندگی هم خسته شدم میخوام یه جور دیگه زندگی کنم ...
ورق های پاسور رو روی همدیگه سُر میدم ، با یه دست بینشون فاصله میندازم ، بُرشون می زنم و باز توی آغوش هم هُلشون میدم ، فکر نمی کردم یک روز مجبور بشم راه قلب من و قلب تو رو از زبون ورق های پاسور و دل سیاه قهوه بیرون بکشم ، یه واقعیت تلخه : راه ما از هم دور شده ، خیلی دور شده ... ... بی تو بودن کار من نیست تا دلت نرفته برگرد ما که راهمون یکی بود چرا جاده ما رو گم کرد ؟؟؟ ... پانوشت : آدمک من دیگه خسته شدم بس که جلوی چشمات بال بال زدم و تو منو ندیدی آدمک من دیگه خسته شدم بس که قلبم شکست ... /.
1. بعضی وقتا یه حسی میاد سراغ آدم : حس نوشتن . هرکاری می کنی تا شاید دست به سر بشه ، ولی تا ننویسی روحت آروم نمی کیره ، انگار یه دنیا واژه تو مغزت منتظرن تا روی کاغذ ببریشون و اگه ننویسی تو مغزت منفجر میشن ! مهم نیست که چی می نویسی ، مهم اینه که خودکار آبی رو بگیری دستت و بکشیش رو دل کاغذ سفید ، تا آروم بگیری ... 2. چند روز پیش رمان کوری ( ژوزه ساراماگو ) رو خوندم . از یه جهت همه ما آدمای این روزگار کوریم ، خیلی چیزا رو نمی بینیم ، خیلی چیزا خیلی وقته دارن تو گوشه و کنار ذهنمون خاک می خورن ... از یه جهت دیگه کاش کور بودیم ، خیلی وقتا خیلی چیزا رو که نباید ببینیم می بینیم و برای دیدن خیلی چیزایی که باید ببینیمشون کوریم ! ما آدما خیلی ظاهر بین هستیم ... 3. دوباره پاییزی که عاشقشم داره از راه میرسه ، دوباره هوای گرفته و نم نم بارون و برگهای طلایی و ... خیلی ها پاییز رو مرگ طبیعت می دونند ، به نظر من : پاییز بهاریست که عاشق شده است ... درخت ها با ریختن برگهاشون نمی میرند ، دارن با دور انداختن لباس های زنگار گرفته منتظر لباسهای جدید ِ بهاری میشن ، رنگ آمیزی طبیعت تو پاییز فوق العاده است ... 4. نوشته های بالا هیچ ربطی به هم نداشت ، فقط یه جورایی تیکه های پازل ِ ذهن منه و خلاصه ی فکرایی که این چند روزه تو سرم بوده ... همین ... ! حرف آخر : هوای هوایی شدنت را داشته باش ...
هرکس روزنه ای است به سوی خداوند اگر اندوهناک شود ، اگر به شدت اندوهناک شود ... خدایا میدونم هوامو داری ، باهامی ، کنارمی ، پس بذار روی ماهت رو ببوسم ... ... ای خدایی که برام تو شبا فانوسی هول میشم وقتی تو منو می بوسی ... /.
می گویم بیا بازی کنیم ، ولی تو که به این آسانی ها راضی نمی شوی ، کلی شرط داری برای خودت ! همه را می پذیرم ، قبول ... آن عروسک چشم آبی ام مال تو ، صندوقچه شکلات هایم هم پیشکشت ، حالا می آیی بازی ؟ قبول می کنی به ناچار ( دروغ نگو که من اکراه را در آن چشمان سیاهت دیدم ) بازی شروع شد ، حالا منم و تو و دل شیشه ای ام روی دایره است . وسط بازی شیطنت ام می گیرد ، جر می زنم و یواشکی چشمانم را به چشمان سیاه تو می دوزم . راستی چشمانت چرا رنگ عوض می کند مثل دلت ؟ من وسط بازی چشمانت را تیله ای دیدم ، چشمانت را به تیله های روی میز دوخته ای ... باز بهانه می گیری و اینبار تیله های بازی را می خواهی ... باز بهانه می گیری و بازی نمی کنی ... دیگر بهانه برای چه است ؟ دلیل و بهانه دلم بود که آوردم ... ... اگر دل دلیل است آورده ایم ...
|
About![]()
دختری هستم از تبار قصه ها Archivesآذر 1387آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 Links
تا شقایق هست زندگی باید کرد |